Instagram story by fanfiction1313 - @fanfiction1313

(Part 62 #thorki )
یکی از خدمتکار ها اومد سمت من و بالدر 
خدمتکار:شاهزاده دکتر استرنج خواستن برید به کتابخونه 
با تعجب به هم نگاه کردیم سرم و به نشانه تایید تکان دادم و با دست اشاره کردم که بره
رفتیم سمت کتابخونه 
بالدر:یعنی چیکارمون داره 
_نمیدونم 
رسیدیم در کتاب خونه 
بالدر:فقط سمت شنلش نرو 
لبخندی رو لبم اومد و رفتیم تو 
دکتر استرنج یه نگاه به ساعتش کرد 
دکتر استرنج:ممنونم که اومدین 
رفتیم روی صندلی نشستیم 
_اتفاقی افتاده دکتر استرنج؟
دکتر استرنج:تو باید لوکی باشی 
با سر تایید کردم 
دکتر استرنج:شنیدم که تو تمام نبرد ها این تویی که مغز متفکری
لبخندی از سر غرور زدم 
دکتر استرنج:اون یکی هم بیاد دیگه شروع میکنیم 
تا اومدم بگم کی ثور اومد تو 
ثور:میخوای بابت رفتار شنلت ازم عذر خواهی کنی؟
چشمش افتاد به ما 
دکتر استرنج:نه برو بگیر کنار بقیه بشین 
ثور اومد و پیش من نشست 
ثور:امیدوارم اتفاق مهمی افتاده باشه که هممون رو جمع کردی 
ولکری:ام چجوری بگم هموجور که میدونید این شمشیر خیلی برای من مهمه و اینکه واقعا نیاز به تعمیر داره و من الان به کمکتون نیاز دارم 
ثور:حتما چه کمکی از ما ساختس
همیشه برای کمک به همه پیشقدم میشه معصومیت خالص رو میتونم تو نگاهش حس کنم ...
برگشت بهم نگار کرد دید زل زدم بهش 
ثور:چیزی شده
اروم در گوشش گقتم 
_نه یکم فقط محو جذابیت هات شدم 
تونستم قشنگ حس کنم که گونه هاش گل انداختن لبخند پهنی کل صورتش گرفت 
ولکری:باید بریم سراغ باهاموت 
لبخندش رو صورتش خشک شد سریع سرش رو برگردوند سمت ولکری 
ثور:باهاموت؟
ولکری سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد 
ثور خنده ی عصبی کرد 
ثور: نه دیگه این دیوونگیه، رسما قراره خودمون رو به کشتن بدیم 
دکتر استرنج:این تنها راهه باید بریم سراغش 
ثور:تو اصن میدونی باهاموت چه موجودی هست؟کشتن ما براش مثل له کردن پشه اس این یکی هم که از دندونش برای ساخت شمشیر استفاده کردن خیلی پیر و ضعیف شده بود که شکستش دادن،سه تا باهاموت تو کل دنیا وجود داره هر سه تاش جوون هستن و خیلی راحت لهمون میکنن
دکتر استرنج:خب سعی کن له نشی اگه یکی از اینا به ازگارد حمله کرد میخوای چیکار کنی قایم شی؟
ثور:اون موقع مجبور بودم باهاش بجنگم ولی الان...
ولکری:الان من مجبورم ثور میدونم و بهت حق میدم من از هیچکدومتون نمیخوام زوری بهم کمک کنید 
ثور با حالت عصبی پاشو روی پاش میندازه و تکون میده 
بالدر:من باهات میام 
ولکری خوشحال میشه
ولکری:واقعا؟
بالدر:اره...بالاخره با نقشه ی خوب میشه شکستش داد مگه لوکی 
ثور:هی بالدر لوکی رو قاطی نکن (ادامه در کامنت اول)

(Part 62 #thorki  ) یکی از خدمتکار ها اومد سمت من و بالدر خدمتکار:شاهزاده دکتر استرنج خواستن برید به کتابخونه با تعجب به هم نگاه کردیم سرم و به نشانه تایید تکان دادم و با دست اشاره کردم که بره رفتیم سمت کتابخونه بالدر:یعنی چیکارمون داره _نمیدونم رسیدیم در کتاب خونه بالدر:فقط سمت شنلش نرو لبخندی رو لبم اومد و رفتیم تو دکتر استرنج یه نگاه به ساعتش کرد دکتر استرنج:ممنونم که اومدین رفتیم روی صندلی نشستیم _اتفاقی افتاده دکتر استرنج؟ دکتر استرنج:تو باید لوکی باشی با سر تایید کردم دکتر استرنج:شنیدم که تو تمام نبرد ها این تویی که مغز متفکری لبخندی از سر غرور زدم دکتر استرنج:اون یکی هم بیاد دیگه شروع میکنیم تا اومدم بگم کی ثور اومد تو ثور:میخوای بابت رفتار شنلت ازم عذر خواهی کنی؟ چشمش افتاد به ما دکتر استرنج:نه برو بگیر کنار بقیه بشین ثور اومد و پیش من نشست ثور:امیدوارم اتفاق مهمی افتاده باشه که هممون رو جمع کردی ولکری:ام چجوری بگم هموجور که میدونید این شمشیر خیلی برای من مهمه و اینکه واقعا نیاز به تعمیر داره و من الان به کمکتون نیاز دارم ثور:حتما چه کمکی از ما ساختس همیشه برای کمک به همه پیشقدم میشه معصومیت خالص رو میتونم تو نگاهش حس کنم ... برگشت بهم نگار کرد دید زل زدم بهش ثور:چیزی شده اروم در گوشش گقتم _نه یکم فقط محو جذابیت هات شدم تونستم قشنگ حس کنم که گونه هاش گل انداختن لبخند پهنی کل صورتش گرفت ولکری:باید بریم سراغ باهاموت لبخندش رو صورتش خشک شد سریع سرش رو برگردوند سمت ولکری ثور:باهاموت؟ ولکری سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد ثور خنده ی عصبی کرد ثور: نه دیگه این دیوونگیه، رسما قراره خودمون رو به کشتن بدیم دکتر استرنج:این تنها راهه باید بریم سراغش ثور:تو اصن میدونی باهاموت چه موجودی هست؟کشتن ما براش مثل له کردن پشه اس این یکی هم که از دندونش برای ساخت شمشیر استفاده کردن خیلی پیر و ضعیف شده بود که شکستش دادن،سه تا باهاموت تو کل دنیا وجود داره هر سه تاش جوون هستن و خیلی راحت لهمون میکنن دکتر استرنج:خب سعی کن له نشی اگه یکی از اینا به ازگارد حمله کرد میخوای چیکار کنی قایم شی؟ ثور:اون موقع مجبور بودم باهاش بجنگم ولی الان... ولکری:الان من مجبورم ثور میدونم و بهت حق میدم من از هیچکدومتون نمیخوام زوری بهم کمک کنید ثور با حالت عصبی پاشو روی پاش میندازه و تکون میده بالدر:من باهات میام ولکری خوشحال میشه ولکری:واقعا؟ بالدر:اره...بالاخره با نقشه ی خوب میشه شکستش داد مگه لوکی ثور:هی بالدر لوکی رو قاطی نکن (ادامه در کامنت اول)

Popular Instagram Hashtags